تبليغاتX
لیلون





























لیلون

فقط به عشق استاد

 

http://ugd01.persiangig.com/asheghat_mimanam1.jpg

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت

 

 

http://daftareshghe.persiangig.com/image/shekastam_o_nayamadi.jpg
بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من

 

http://www.jazzaab.ir/upload/1/0.400581001309788365_jazzaab_ir.jpg

قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب  برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 16:29 توسط لیلون|

یادم باشد امروز باز به تو سلام کنم
سلام
می شناسی ؟
چندین بار است در
پس این کوچه ها سلامت کرده ام
می شناسی ؟
همان رهگذر تنها
همان که روزی با روی باز به او سلام کردی
نمی دانم چرا دگر سلامم را جواب نمی دهی ؟
ولی من باز هر صبح بعد از یک جدال سخت
به رویت لبخند می زنم
و به تو می گویم

سلام

چه حس سختی است
که من برایت غریبم
چه حس تلخی است که سلامم دگر هیچ معنایی ندارد
نمی دانم شب چه از من ربود ؟
تو را ؟
شاید مرا را از خودم ربود
و تو می روی من می خندم
شاید روزی با تمام آرزوهایم
بمیرم
و تو بر سر مزارم گل بیاوری
گریه کنی
سلام
مرا می شناسی ؟

همان که به امید جواب سلامت چندین بار در خم کوچه منتظرت ماند
می شناسی ؟
همان که شب ها به امید صبحو شاید به امید تو اشک ریخت

همان که خواب خوشش هیچ شبی بی اشک معنا نداشت

مرا می شناسی؟

همان که با امید حضور تو وجودش کمرنگ شد
و با یاد تو مُرد

و شاید در آرزوی تو مُرد
آری... می دانم که نمی شناسی



ای کاش بودی


تا می دیدی که چگونه ثانیه های بی تو بودنم دقیقه می شوند !


ای کاش بودی


و می دیدی که چگونه چشمانم از ته دل فریاد می زنند و ...


ای کاش بودی و می دیدی


که چگونه بیقرار توام


بیقرار تویی که لحظه ای ازعمرت را به سالها خواستنم ندادی


بی قرار توام که واژه ی انتظار را برایم همیشگی کردی !


و خسته ام از همیشه ای که همیشه تو را در آن نخواهم داشت !



صدایت را نمی‌شنوم،

درست از همان روز که گفتی تنهایت نمی‌گذارم.

می‌نویسم شاید بخوانی

اما حالا دیگر خواندنت هم دردی را از من دوا نمی‌کند،

می‌دانی؛

روزها می‌گذرند

ماه ها می‌گذرند

وسال‌ها نیز خواهند گذشت

اما چیزی در من تغییر نمی‌کند.

هیچ چیز،

انگار كه چیزی را گم کرده باشم،

هر روز به دنبال‌اش می‌گردم.

نمی‌دانم گم کرده‌ام

یا جایی جا مانده است

یا شاید تو آن را با خود برده‌ای.

جایش خالی است

می‌سوزد.

.

.


این پیاده روی لعنتی هم به من پوزخند می زند !

جای پاهایت ...

عطر نفس هایت را به من نشان می دهد

و دهن کجی می کند ...

با زبان بی زبانی می خواهد خاطرات

به جا مانده به روی خودش را به رخم بکشد ...

که من نمی توانم ...

که تو نیستی ...

که ما پنهان از همیم ... !

عذاب آور است داشتن خاطراتت و نداشتن خودت ...!


نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 9:56 توسط لیلون|

 یِ حلقه تویِ چشم ِ من ؛ یِ حلقه تویِ دستِ تو !






من و تــــــــو

برای رسیدن به هم

هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!






برایت آسمانی خواهم کشید

پر از ستاره های همیشه نورانی

تو در کنار من روی ابرها

من غرق آنهمه مهربانی





وقتی تو نیستی ،


نگاهم حوصله نمی کند


پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !





از هیاهو زمین بیزار شده ام !!

سهراب قايق ات جايي براي من دارد؟





چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..






گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!

نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!

ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !





نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...

اما

ایـــــــــــــن روزها...

به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...

انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!!





شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!

چرا که در تاریکـــ ـی ..

چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!

و هر لحظــــــــ ـه ..

این امیـــــ ـد ..

در درونــــــ ــم ریشه می زند ...

که آمده ای ..

ولی من ندیده ام!






شجاعت مـے خواهد

وفادار احساسـے باشـے

کــ ِ میدانـے

شکست مـے دهد

روزے نفس ـهاے دلت را...





و

درخت هم که باشی

من

دارکوبی می شوم

...

که هفتاد و سه بار

در دقیقه

تو را می بوسد......





مينويسم دوستت دارم و

قايمش ميکنم

تو به درد زندگی نميخوری

تو را بايد نوشت و گذاشت

وسط همان شعرها و قصه هايی

که ازشان آمده ای...





بالاخره یک روز...

تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد!


وقتی نام " او " به عنوان " همسر "


در شناسنامه تو ست...


شناسنامه بی رحم ترین کاغذ پاره ی دنیاست...


می دانی...


شناسنامه...چیز کثیفی ست!!


بیزارم از این شناسنامه های دو به هم زن !





عیبی ندارد،باز هم خودت را بزن به آن راه!

خودت را که به آن راه می زنی...


میخواهم تمام راه های دنیا خراب شود






دلت طفل بود...


قدت به قد عاشقی هم نمیرسید که کوچک شمردی


عظمت عاشقانه هایم را...






مـــــنــــ

ســوســـو ميـــزنـــمــ

فــانـــوس ها تــمــاشـــايــمـــ ميــكــنــنــد





کاش می فهمیدی قهر میکنم که دستمو محکمتر بگیری... که بلندتر بگی بـــــمــــــون... همیــــن





چقدر سرد است!

وقتی...

می خواهمت و نیستی

...

.

.

.

!





وقتي دير مي آيي  ؛

دلم هزار جا نمي رود

يک جا مي  رود

آن هم ...

خانه ي رقيبـــ ــ ـ !!





به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد
کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد

بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر
هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد

خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرها
عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد






کـ ـولهـ بارمـ ُ دارمـ می بندمـ برمـ

" ی " جـ ـای دووورـــــ

کــــ هیچـ خاطره ایـ نداشتهـ باشـ ـمـ /!/




در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم

کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم

بـایـ ـد نفس بکشم ...




شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...

از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم

کـ دامادش تــویـــی

خوشحال کننــده است نــه ؟

اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!

نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت

بمیـــرم ؟!!!

تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟

بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده

بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن

فقط بیـــا

بودنتـــ را می خواهم ... "





سیـــــ ـــــــ ـــــگــــــار داریـــد؟؟؟


میخـــواهـــم خـــاطـــره دود کـــنـــمــ ــــ ....!!!!





بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!






حتی عکستم ندارم که بذارم روبروم...

اونقدر نگاش کنم تا بشکنه بغض گلوم...




من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...

و من ...

روبه روی تو ...

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم

!............!


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:5 توسط لیلون|

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:6 توسط لیلون|

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:37 توسط لیلون|

فکر من در این است

که پر از شوق تو باشم هر دم

که دلم سرشار از عشق تو باشد یکدم

قلب من می خواهد

که فقط از تو نشان داشته باشد در خود

و دو چشمم پر از وسوسه ی لذت دیدار تو باشن در خود

و بدان معبودم

که تو هستی قلبم

که تو هستی روحم

که تو هستی فکرم

و همه هستی ام

 

 
  

  
 

دلتنگ توام
تا شادمانه مرا ببینند

شاخه ها
به شکل نام تو سبز می شوند،
پرنده کوچکی که نمی*دانم نامش چیست
حروف نام تو را
بر کتابم می ریزد،
آفتاب
به شکل پروانه ای از مس
گرد صدایم
بال می زند،
و می دانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است،
اما من
دلتنگ توام
شعر می نویسم
و واژه هایم را کنار می زنم
که تو را ببینم ...

 


 
 


   

دارم فکر می کنم

چقدر خوب می شد

نزدیک صورتم نفس می کشیدی

می دانی ؟

من رک تر از آنم

که نبوسمت . . .

 

لحظه های شیرینی که به تو دل بستم

از تو پرسیدم من

تو منی یا من تو؟؟!

و تو گفتی : هر دو

من به تو پیوستم

گفتم ای کاش پناهم باشی

همه جا و همه وقت دست تو در دستم

تکیه گاهم باشی

......

و تو گفتی هستم

تاآخرین نفس درکنارت هستم ...


   

آري عاشقم

يک عاشق چشم به راه...
عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است
درآتش فاصله ها سوخته است
در گلدان طاغچه تنهايي ها شکسته است

و هماني که تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته است

آري... من همانم که به او مي گويند ديوانه
به او مي گويند آواره

من همانم که لحظه هايم را به ياد عشق مي گذرانم
با ياد او اشک مي ريزم و در کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد مي زنم
فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش با فرياد من روشن

 

گاهي سرما زمستان

روابط را تيره مي كند

به گرماي اين شعله كوچك، ايمان بياور

عشق.....

نجاتمان خواهد داد !!!


 

 
 


 

باور کن

"عین"، "شین" و "قاف"

جدا از هم که باشند

هیچ خاصیتی ندارند!

اما در کنار هم ، معجزه می آفرینند.

درست مثل من و تو !!!

 

 


  
 

 

 

 
 

انگشتـــــــانم ..

 

برای شـمـردن تعداد دوست داشتنت کافی نیست !..

انگشتان ظریفت را لحظه ای قرض می دهی؟

نه

انگار باز هم کافی نیست !

باید بروم ســـراغ تــار مـوهـایـت ..

نه باز هم کافی نیست..

  

 


 

آتشی روشن کرده ام ،

و عهد بسته ام تا خاموش شدنش،

برایت دعا بخوانم .

تمام کارهایت رو به راه خواهند شد

چرا که من...

هیزمی دیگر در شومینه انداخته ام!!!

 

 
 


 

کاش که در کوچه ها باران ببارد

یک درنگ، اندوه ها را وا گذارد

کسی نگوید، خانه ها بی چراغ است

کسی نگوید سفره ها نان ندارد

دست هامان، بذر آیینه بپاشد

چشمهامان دانه حیرت بکارد

در حضور باغبان بی رخصتی سبز

باد، برگی از درختی بر ندارد

مشقهامان صرف این افعال باشد:

دوست دارم، دوست داری، دوست دارد

 

رفتنت را با هزاران ذکر هرگز باور کردم

نديدنت را با تنهايي هايم در هم آميختم و به غربت رسيدم ...

طعم شيرين خنده هايت را در رويا مي چشيدم ...

اما ...رفنتنت بهر چه بود که حالا باز گشته اي ؟

من چگونه ميتوانم به چشمان رويا آلودم صداقت ديدنت را ابراز کنم؟

قلبم ،عمرم و چشمانم به ديدن تو در رويا عادت کرده اند ...

ای تمام روياي من ....

 

  

 

صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!


نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!


دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !


نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است ! 

باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم! 

اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن ! 

بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر

دوستت دارم ، مرا باور کن !

با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند!

نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !

نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم  

را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری ! 

با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری !

با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم

نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!  

با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو  

همانی هستی که لایق منی ! 

نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن ! 

نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!

 

  

خيالت آفتابي نبود
كه سايه، بي تو
به آسايش روز غبطه مي خورد
نگاه كه مي كنم
مي خندي
رنگ چشم هايت را هنوز به خاطر مي آورم
صداي بال شاپركي
مرا به تو نزديك مي كند
مي گفتي شمع را به خاطر بسپار
گل را هرگز
و من تازه مي فهمم
كه خانه تو را كم داشت!

 


 

گرچه از باد نمانده اثر انگشتی
روی دیوار و در پنجره
اما
تلفن می زنم امشب به پلیس
و به او می گویم:
یک نفر شاخه ی احساس مرا
از لب باغچه ام دزدیده

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 13:7 توسط لیلون|

 آن قدر از مقابل چشم تو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

منظومه‌ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب که از کنار تو آرام رد شدم

گم بودم از نگاه تمام ستارگان

تا این که با دو چشم سیاهت رصد شدم

شاید به حکم جاذبه، شاید به جرم عشق

در عمق چشم‌های تو حبس ابد شدم

دیدم تو را در آینه و مثل آینه

من هم دچار- از تو چه پنهان؟! ـ حسد شدم

شاعر شدم همان که تو را خوب می‌سرود

مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 19:44 توسط لیلون|

 

اول خودم میگم


سلام 


تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن 


هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن 


واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره 


بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره 


عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت 

خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت 


سر تو مهربونی بذاری به روی شونم 


تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم 


حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره 


چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره

 
نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون

 
چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون

 
بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی

 
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی 


می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته

 
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:42 توسط لیلون|

 دوباره آمدم!!!!

دوباره برگشتم و میخوام بازم قربون و صدقه استادبکنم و فقط برای استادبنویسم

نامه ی به آنکس که دوستش دارید

 

متشکرم 

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. 

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. 

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.



برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. 

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. 

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی. 



برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی. 

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. 

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. 

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی. 

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم" 



برای همه وقت هایی که در فکر من بودی. 

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی. 

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. 


برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. 

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی. 

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. 



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که : 

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم " 

آغوش من همیشه برای تو باز است. 

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم. 

همیشه پشتیبانت هستم. 



من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود. 

فقط کافی است چیزی از من بخواهی , 
بلافاصله از آن تو خواهد شد. 



می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم. 

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی. 

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی. 

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم. 



همین الان در فکر تو هستم. 

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری. 

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است. 

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن. 

من هنوز در چشمانت گم شده هستم. 

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 16:37 توسط لیلون|

 

وای چقدر اینجا  خاک جمع شده!!

 نکنه استادجونم یه سر بخواد بیاد پیش لیلونش و آبروم بره!!

امروز آمدم یه کم مرتب کنم و آب و جارو

 و دوباره به عشق استاد و به یادش بنویسم

اعتراف میکنم  که نمیتونم یاد و خاطره و عشق استاد رو فراموش کنم و فکر میکردم اگه یه مدت خاموش بشم بهتره

 اما دوام نیاوردم و دوباره میخوام برگردم.

با رخصت از استادو کلیه دوستان عزیز که خیلی دلم برای یک یکشون تنگ شده

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:46 توسط لیلون|


آخرين مطالب
» به ياد و براي استاد جونم
» بازم سلامي به استاد
» فقط به ياد استاد
» روز خانم معلم
» روز معلم
» براي استاد
» به چشمهای استاد
» نامه به استاد 2
» نامه ای به استاد
» لیلون سلام

Design By : Pichak